|
انشاي دانش آموز کلاس دوم دبستان ما حيوانات را خيلي دوست داريم، بابايمان هم همينطور. ما هر روز در مورد حيوانات حرف ميزنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي با ما حرف مي زند از حيوانات هم ياد ميکند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ بياييد باحيوانات با مهرباني رفتار كنيد و هر روز از آنها ياد كنيدمثل خانواده ي من
من!
چشم هایم پر می شود وقتی دستهایی را می بینم که به تمنای لقمه ای نان تا حضرت خدا بالامی روند و پدری که دندان دارد اما نان ندارد و بچه هایی که تا گرسنگان اوگاندا خیلی فاصله ندارند و مادری که تکه نانی تمام سفره اش است من! رنج می برم وقتی تمام شهر می خوابد؛آن سو تر اما..... پیرزنی نحیف وبیمار گوشه ی حیاطی مخروبه درد می کشد و طفلکانی که هر شب بر مادرشان «امن یجیب» فوت می کنند دیشب اما تمام دیشب علی(ع) بود و غم علی(ع) بود و نجوا و چاه علی (ع)بود و تنهایی و خلوت اشک کیسه ای بود و نانی و مولا(ع) و چشم های یتیم بچه گانی که هر شب٬خلوت کوچه های مدینه را به انتظار مولا می نشست.... باور کنید مولا هیچ نداشت قران هایمان را پیش خدا از فراز صفین دلمان پایین بکشیم کیسه ها را برداریم آن سو تر خیابانهای همین شهر دو کوچه پایین تر از بن بست عدالت نرسیده به میزهای چوب گردو بچه هایی هستند که هر شب به انتظار نانی و کمی مهربانی تا صبح تا خود خدا اشک می ریزند. «همین» پ.ن.تو این شب های عزیز هر کی دست به دعا برد منو فراموش نکنه که خیلی محتاجم.... التماس دعا
گنجشک به
خدا گفت: لانه ی
کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم... سر پناه بی کسی ام... طوفان تو آن را از من گرفت! کجای
دنیای تو را گرفته بود؟!!! خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود! تو خواب بودی... باد را گفتم لانه ات را واژگون کند... آنگاه تو
از کمین مار پر گشودی... چه بسیار بلاها که به واسته ی محبت خود از تو دور کردم و
تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی!!!
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بيرنگ و رياست بر درش برگ گلي ميکوبم روي آن با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي دوستی ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟ (شادی) پ.ن:بچه ها دلم واستون یه ذره شده..بووووووووووووووووووووووووووووس
لیلی،رفتن است خدا گفت:لیلی یک ماجراست،ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش. خدا گفت:لیلی،رفتن است.عبور است و رد شدن. شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود. خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک. خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست. شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای. خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی، نام دیگر آزادی دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد. دل،زنجیر شد،زن،زنجیر شد.دنیا پراز زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری! خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر امّا بهشت است. امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پُر بود. خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی،مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست. برگرفته از کتاب:لیلی نام تمام دختران زمین است
تولدش مبااااااااااااارک س . . . ل . . . ا . . . م . . . خووووووووووش اومدین یه عااااااااااااااالمممممممممممممممممممممه می بینيم که همه به خاطر تولد نیلو لباس خوشملاشونو پوشیدن ! ! ! همه جیگمل تر شدن .... واااااااااااااااااااای ٬ انگاری همین دیروز بود که پارسال بود ! ! ! جشن تولد پارسال نیلو رفتیم خونشون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بازم انگاری همین دیروز ترا بود که به دنیا اومد . . . چه گزه کوشول موشولی بوده هااااااااااا . . . امروزو عشق استتتتتتتتتت . . . گفته بودیم به صرف شام و شیرینی و کیک و شربت و ایناااااااا . . . حالا بفرما کیک . . . تو رو خداااااااا تعارف نکن . . . صبر کن ٬ قبل از اینکه ناخنک بزنی به کیکه . . . کادوهای نیلورو بذار اون کنار که بعد نپیچونی برشون گردونی ببری بلاگ خودت . . . ! خووووووووووب حالا بفرما کیک . . . نوووووووووش جااااااااان . . . اااااااااااااای واااااااااااااااااااااای . . . این بچه هه مال کیه ؟ یکی جلوشو بگیره . . . داره دست تو دماغش می کنه . . . بی تربیت ! ! ! حالا که یه کمی ته دلتون پر شد بیاین وسط . . . آهااااااااااااااااااااااااااا . . . کسایی که بلدن بخونن . . . آخه این همسایه بغلی گفته صدای آهنگو بلند نکنین . . . بچشون خواااااااااااابه ! همسایه رو بی خی خی . . . گروه ارکستو از زیر تخت بکش بیرون بزنن . . . آهااااااااااااا . . . بیاااااااااااااااا . . . خودمونم میایم . . . به ترتيب از راست به چپ ليلا فائزه فرزانه شادي مهلا فهيمه زهره حالا بفرما میوه و شیرینی و از ایناااااااااااا . . . بعدشم شااااااااااام . . . خودمون هفتا درستش كرديماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... چون خودمون ساندویچ دوس داشتيم ٬ واسه شما هام درست كرديم. . . باید بخورید . . . خیلی هم دلتون بخواد . . . نریزین رو زمین... تازه داشتيم شیش ساعت جارو می زديم بلاگو ...!!! چرا بی کار نشستید . . . می خواستید این همه نخورید که بعدش نتونید راه برید . . . ! حالا دوباره . . . بیاین وسططططططططططططططططط آهاااااااااااااااااااااااان . . . بیااااااااااااااااااااااااااااا اوه چه جویه اینجا بابا رقص نورم که هست حالا حرکت slow motion اوه اوه ه ه ه ه ه چه جوی شد حالا به خاطر تولد نيلو ۱۲۳ همه بی خیال غصه ای باباااااااااااا . . . این بچه مچه ها مال کیه ؟ اون فسقلی رو ببیییییییییییییییییین . . . داره انگشت می کنه تو چشم نيلو. . . ! ! ! چه مهمونای باحالی داريم ماااااااااااااااااااااااااا. . . قرررررررربون همشوووووووووووون خوب دیگه . . . جشن تموم شد . . . برگردین برین بلاگاتون . . . اگه کسی می خواد بره ماشین نداره بزنگه آژانس واسش سرویس بفرسته . . . پولشم خودتون حساب کنید . . . اگه هم می خواین بمونین که بهترررررررر . . . قدمتون رو چشم مااااااااااااااااااااااااااا . . . ولی قبلش بگین تا کی اینجایین . . . الانم چشماتونو درویش کنید نيلو مي خواد كادوهاشو وا كنه . . . نگاه نکن خوووووووووووووووووووووووووو . . . وااااااااای . . . عکس یادمون رفت . . . همه بشینن کنار هم یه عکس بگیریم . . . نيلوفر جون تولدت مبارك
جوانی بود که بسیار زود عصبانی و بد خلقی می کرد. پدرش کیسه ای پر از میخ به او داد و به او دیواری نشان داد و از او خواست تا هر بار که عصبانی می شود میخی در آن دیوار فرو کند . روز اول جوان 37 میخ را به دیوار کوبید و سپس هر روز می دید که کنترل کردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ به دیوار است لذا روز به روز تعداد میخ هایی که به دیوار کوبیده می شد کمتر می گشت تا جایی که دیگر لازم نبود میخی به دیوار بکوبد چون دیگر عصبانی نمی شد . نزد پدر رفت و گفت : که چه طور دیگر می تواند عصبانیتش را کنترل کند . پدر به او گفت : از این به بعد هر بار که توانستی عصبانیتت را کنترل کنی یکی از میخ ها را بیرون بکش . روزها گذشت و بالاخره زمانی رسید که دیگر میخی روی دیوار باقی نمانده بود . جوان نزد پدر رفت و او را مطلع ساخت . پدر دست جوان را گرفت و جلوی دیوار ایستادند . سپس به او گفت : آخرین کارت بسیار عالی بود . اما به سوراخ های روی دیوار نگاه کن . این دیوار دیگر هرگز مثل سابق نخواهد بود . وقتی به هنگام عصبانیت حرف می زنی یک زخم ایجاد می کنی . مهم نیست چند بار عذرخواهی کنی و بگویی متاسفم ، زخم ها سر جایشان باقی می مانند یک زخم زبانی به بدی یک زخم واقعی است . دوستان همچون جواهراتی قیمتی اند آن ها بر لبانت لبخند می آفرینند و به هنگام موفقیت مشوقت خواهند بود . آن ها یک گوش برای شنیدن به تو ارزانی می دهند همواره قلبشان را بروی شما باز نگاه می دارند . به خاطر زخم هایی که در قلبت ایجاد کرده ام مرا ببخش !
شاید همچین چیزی غیر ممکنه اما یه جورایی با زورم که شده تصور کنید دو تا پسر خالیبند رفتن بهشت ،هر روز که همدیگرو می بینن شروع می کنن به خالی بستن : - اولی: بابا اینجا چقدر اروپاست !! البته من زیاد خارج نبودم، یه 10_20 مرتبه بیشتر نرفتم، ولی تقریباً همین جوری بود . - دومی : آره خوب ... به خصوص اینجایی که من هستم ، یه کافی شاپ داره که غروبا حوریای خوشگل میان اونجا .... من اصلاً تو نخشون نیستما ! خودشون هی شماره میدن (!!!) - ای بابا کار من دیگه از این جور چیزا گذشته ... دیروز فکر میکنی کی رو دیدم ؟؟ دویست و نودو هفتمین دوست دختری که تو زمین داشتم ! کلی براش مایه گذاشته بودم ... نامرد یه خواستگار پولدارتر داشت ، به خاطر اون منو ول کرد ! دیروز دم در بهشت چند تا بسیجی بهش گیر داده بودن ... اول که بهش می گفتن آرایش ات رو پاک کن بعد برو تو ... بعداً گفتن تو دل یکی رو شکوندی، اینطوری نمیشه بری .. به منم گفتن می تونی به ازای بخشیدنش بعضی از کارای نیکش رو برداری یا گناهاتو بدی به اون گفتم نه تو مرام ما نیست .... خلاصه داداش، مفتی مفتی بخشیدیمش اومد بهشت . از دیروزم کلی منتم رو میکشه ... ولی دیگه نمی تونم ..می فهمی که چی می گم ... نافرم حالمو گرفت .... بد شانسی رو می بینی ؟؟!! صد بار به مادرم اینا گفته بودم بابا وقتی من مردم دو تا CD داریوش دارم اونا رو هم بذارین کنارم ... نذاشتن که !!!!! واسه اینجور مواقع گفته بودم دیگه !! - بی خیال بابا ، غروب بیا بریم بیرون ، به من یه ماشین دادن آخر سرعته ... حالا مثل ماشینی که خودمون داشتیم که نیست ... ولی خوب بدم نیست (!!) - بهت فقط یه ماشین دادن ؟؟!! بیا ببین به من یه خونه دادن ، راه که میره هیچ ! پروازم میکنه (!!) - یه کامپیوترم بهم دادن خداست ! ... هر وقت مادرم اینا رو زمین ، فاتحه ای ، صلواتی ، چیزی برام میفرستن ، connect می شیم، یه webcam هم داریم خلاصه کلی حال می کنم دیگه ... - نه خوب .. من که اصلاً هر وقت دلم هوای زمین رو می کنه دستور می دم خانوادمو یه سر بیارن و ببرن ، اینترنتی حال نمیده ... هفته ای 5-6 بار میان بهشت ، میرن زمین .... (!!!!) در انتها، بس که این دو تا خالی می بندن ، فرشته ها دست به دامن خدا میشن، که پروردگارا.. هر کدوم هزار سال عبادتمونو میدیم ، ولی اینا رو از اینجا ببر .. حالا این دو تا الان تو جهنم هستن ، کم نمیارن که !! نمی خوان نشون بدن که چه عذابی دارن می کشن : - اونجا هوا چطوره ؟ - عالی ... یه موقع هایی گرم میشه ... ولی همش دارن بادم می زنن ... اونجا چطوره ؟ - اینجا که یه موقع هایی اونقدر هوا خوبه آدم هوس می کنه با یه زیر پیرهنی بره اسکی (!!!!!) - امروز ناهار چی خوردین ؟ - م م م ... امروز ناهار اینجا به همه قیر می دادن ، اما من زنگ زدم برام پیتزا آوردن . اوضاع احوالت چطوره ؟ - هیچی .. هر روز چند نفر میان ماساژم میدن ... نمی دونم چرا یه خورده سفت ماساژ میدن (!) آدم استخوناش می پکه (!!!)
در باورهای مردم ایران باستان کیومرث آغاز آفرینش است.طبق آنچه ابوریحان بيروني در کتاب آثار الباقيه گفته است : مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين به وسيله گره زدن دو شاخه با هم ازدواج کردند و امروز هم دختران و پسران دم بخت به همین منظورنيت مي کنند و سبزه گره مي زنند.
پس اکیپ گره زدن سبزه رو فراموش نکنین!!! خوش بگذره!
|
About
مرداد 1389 آذر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Authorsما چندتا سرخوش!!!فهیمه مهلا زهره نیلوفر لیلا فرزانه فائزه شادی Links
نيلوفر جون!!!! |